تقریبا دو ماه از سال تحصیلی گذشته و من وقتی توی آینه نگاه میکنم شخصیت جدید و فاطمه ای میبینم که تاحالا ندیده بودم !
معلم بودن خیلییی خیلییی خیلییی بیشتر از چیزی که فکر میکردم پرچالش ، پر هیجان و جذابه !
چیز هایی که میخوام بنویسم اینجا مطمئنا در قالب یک پست نمیگنجه ! برای همین توی این پست اولم (درواقع بعد از معلم شدنم اولین پست هستش) که اسمش هست بعد از مدت ها میخوام از ۲۵ شهریور ۹۷ براتون بگم ...
من صبح امتحان گزینش داشتم . یکی از امتحان ها رو قبول شدم و اون یکی افتاد برای پس فردا . کار های فارغ التحصیلیم هنوز کامل نشده بود در حالی که من حتی نمیدونستم ۵ روز بعد که قراره برم مدرسه کدوم پایه ، کدوم مدرسه و کجای دنیا هستم !
استرس داشتم . من که اصلا آدم استرسی ای نیستم شب های قبلش مدام از خواب میپریدم و اوضاع برام خیلی ترسناک بود .
تکلیفم نامشخصه نامشخص بود ! بچه ها توی اینستاگرام مدام استوری و پست میذاشتن که ابلاغشون برای فلان مدرسه و فلان پایه اومده ولی من چی ...
خلاصه
اونروز ۲۵ شهریور حدودا ساعت ۷ شب بود ... در حالی که به شدت بی حوصله بودم ... داشتم حاضر میشدم برم خونه ی مادربزرگ ... که تلفون خونه زنگ خورد . منم که اصلا تلفون خونه واسم مهم نیست چون هرکسی زنگ بزنه به گوشیم میزنه . داشتم حاضر میشدم که مامانم اومد و تلفون رو داد دست من ...
_خانم سهرابی ؟
+بله خودم هستم ...
_فردوسی هستم از اداره منطقه ۱۸ ..
+خوبین خانم فردوسی؟ جانم ؟
_عزیزم افتادی مدرسه ی عمار توی شهرک ولیعصر پایه ی اول !
+ .....
_ فردا صبح بیا حتما اداره
+ ....
_ خداحافظ عزیزم !
+ .....
پایه ی اول ! پسرونه ! خدااااااااا!!!!
برچسب:
نویسنده: پندار شریفی